دلِ من ...!

اين دل من،سفره ي رنگين غذايت نيست
كه هر از گاهي
ناني بخوري
آبي بنوشي
و شكم سير كني و بِروي
اين دل من،زمين خاكي بازي نيست
كه قدم بگذاري
گرد و خاكي بكني و بروي...
اين دل من،خورشيد كه نيست
كه تماشاي طلوعم باشي
و غروبم را
از يادت ،ببري...
اين دل من ،درخت ميوه ي نارس نيست
كه ببيني
ميوه ي دلخواهت را
و بچيني و بگذاري گوشه ي چشمانت
تا بگندد و
بگذاري پشت درهاي نگاهت...
اين دل من دريايي ست آرام
قايقي مي خواهد
از جنس بلور
تا بيابد
چشماني را كه به طلوع فردا مي انديشد...
پ.ن : گاهی نیاز نیست حتما شاعر باشی تا بتونی احساست رو منتقل کنی ، گاهی یه شعر میخونی که دقیقا مطابق احساس توئه و خودت سرودی ... درست مثل همین شعر ... نمیدونم شاعرش کیه ولی عجیب به دلم نشست ، عین ِ عین ِ حرف دل ِ منه !! البته با یه تفاوت ، من دیگه نه الان ، نه هیچ وقت دنبال قایقی از جنس بلور و چشمانی که به طلوع فردا فکر کنه نیستم !
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 21:43 توسط لیلی
|