اين دل من،سفره ي رنگين غذايت نيست

كه هر از گاهي

ناني بخوري

آبي بنوشي

و شكم سير كني و بِروي


اين دل من،زمين خاكي بازي نيست

كه قدم بگذاري

گرد و خاكي بكني و بروي...

اين دل من،خورشيد كه نيست

كه تماشاي طلوعم باشي

و غروبم را

از يادت ،ببري...


اين دل من ،درخت ميوه ي نارس نيست

كه ببيني

ميوه ي دلخواهت را

و بچيني و بگذاري گوشه ي چشمانت

تا بگندد و

بگذاري پشت درهاي نگاهت...



اين دل من دريايي ست آرام

قايقي مي خواهد

از جنس بلور

تا بيابد

چشماني را كه به طلوع فردا مي انديشد...
پ.ن : گاهی نیاز نیست حتما شاعر باشی تا بتونی احساست رو  منتقل کنی ، گاهی یه شعر میخونی که دقیقا مطابق احساس توئه و خودت سرودی ... درست مثل همین شعر ... نمیدونم شاعرش کیه ولی عجیب به دلم نشست ، عین ِ عین ِ حرف دل ِ منه !! البته با یه تفاوت ، من دیگه نه الان ، نه هیچ وقت  دنبال قایقی از جنس بلور و چشمانی که به طلوع فردا فکر کنه نیستم !