شب های گراند هتل

یادتون هست قرار بود من رمان هایی که خوندم رو بهتون معرفی کنم؟! حالا اول پست در این مورد رو با رمان تازه از تنور تایپ در اومده نودهشتیا شروع کنم ، تازه این رمان رو خودم تایپ کردم

شب های گراند هتل

نویسنده : مهناز سیدجواد جواهری 


خلاصه : پریوش خواننده زنی است که در آستانه پیری زندگی پر فراز نشیب خود را روایت می کند، او که روزگاری مردم برای شنیدن صدایش و دیدنش سر و دست می شکستند، از زندگی پر فراز و نشیب خود می گوید ، از پدر زورگو و عیاش و مستبدش و ازدواج هایش .... ( فضای کتاب در زمان قدیم است.)

نظر من در مورد کتاب + لینک های دانلود در ادامه مطلب



ادامه نوشته

اعتمادهای شکسته

دیگر هیچ انتظاری از کسی ندارم

این نشان دهنده ی قدرت من نیست

مسئله خستگی از اعتمادهای شکسته است ...




+ شاید اگه توقعمون رو از آدمها کم کنیم کمتر اذیت بشیم !

+ خدایا جاده ی بی خیالی کجاست ؟ میخوام بزنم بهش .

+ این روزها حال و هوای دلم مثل دریایی طوفانی است ! چراش را نمیدونم ، دلتنگی و غم مثل موج بزرگی هجوم میاره ، یه لحظه امونش بدم من رو با خودش میبره !

+ آدمها همیشه اشتباه می کنند و این گناه نیست ، اما اگه بخوای اشتباهات رو تکرار کنی اونوقت میشه گفت کار احمقانه ای کردی !
امروز خودم رو شماتت کردم به خاطر تکرار یه اشتباه ِ احمقانه !

+ میگن سختی ها آدم رو مثل فولاد آبدیده میکنه ، امروز که با حرف دو تا بچه جقله انقدر به هم ریختم فهمیدم ، فولاد که نشدم هیچ ، شیشه ی دو جداره هم نشدم! شیشه ام از نوع خیلی نازکش.

ترک کردن !

کدام را دوست داری؟

آدمها ترک کردن را دوست دارند سرشان را باافتخار بالا میگیرند

و می گویند :ترک کردم

"سیگار را ،خانه را ، دوستانم را،همسرم را"

اما هیچکس ترک شدن را دوست ندارد.

سرشان را پایین می اندازند

و با همه غم وجودشان میگویند ترکم کردند

"خانواده ام ،دوستانم ،عشقم"

می بینید ما همان آدمهایی هستیم که ترک میکنیم

اما وقتی کسی ترکمان میکند

جوری که انگار دنیا به آخر رسیده بغض گلویمان را میگیرد


+ نوشته خودم نیست !

شوخ طبعی روزگار

شوخ طبعی اش گرفته روزگار

هرچه من با آن می جَنگم

باز با من بازی می کند !!



+ امروز به معنای واقعی کلمه اینکه میگن از دنده ی چپ بیدار شدی رو درک کردم !

ادامه مطلب رمز داره ! یادمه همین چند روز پیش به دوستم گفتم من دلم میخواد وقتی دوستم برای پستش رمز میگذاره خودش بیاد بهم رمز بده ! اما من اینکار رو نمیکنم ! چون نمیدونم کیا مایل به خوندنش هستند !
شاید هم به هیچکس رمز ندادم و همین طوری برای دل خودم نوشتم ...

ادامه نوشته

جدایی نادر از سیمین

جدایی نادر از سیمین

اسکار می گیرد

جدایی من از تو

عمرم را...



+ چه جالب ! امروز هم این متن رو جایی خوندم ، هم فیلم جدایی نادر از سیمین رو دیدم !
شاید بگید حالا تازه بعد این همه وقت دیدی؟ خب آره چون تا جایی که میدونم سینمای شهر ما نمایش نداد یا شاید هم من متوجه نشدم:دی
خیلی فیلم قشنگیه ، خیلی ! بازی بازیگرهاش به نظرم فوق العاده عالیه ، از اون بچه ی کوچیک گرفته تا اون پیرمرد ! (پیرمرده واقعاً آلزایمر داشت؟!)
بعضی صحنه هاش واقعاً احساسی بود و من که دلم میخواست بشینم گریه کنم!
چقدر اعتقادات اون خانم قشنگ بود ، توی اون وضع مالی و در حالی که اون پول می تونست زندگیشون رو نجات بده باز فکر حلال و حرامش بود ! طرف پولش از پارو بالا میره و باز فکر اینه چطور جیب بقیه رو خالی کنه و کلاه سرشون بگذار ، اونوقت بعضی ها چقدر چشم و دل سیر هستند!
و البته به نظر من باز آخر این فیلم هم مثل اکثر فیلمهای ایرانی در سایه ای از ابهام تموم شد! سکانس آخر نشون داد نادر و سیمین در حالی که مشکی پوشیده بودند در دادگاه بودند (پدر نادر فوت کرد بود دیگه؟) پس چرا باز میخواستند جدا بشن ؟ مگه مشکلشون برای خارج رفتن پدر نادر نبود ؟ و چرا نشون نداد که دخترشون ترجیح میده با پدرش باشه یا مادرش؟!

بهانه !

نمی دانم

آدمها عاشق می شوند

تا بهانه ای برای زندگی داشته باشند

یا نه

چون عاشقند ، بهانه ای برای زندگی دارند !





+ تو یه وبلاگ خوندم که نویسنده اش براش سوال بود اونهایی که عاشق نیستند به یاد ِ کی آهنگ گوش میدن؟! از شما چه پنهان گاهی خودم هم این سوال به ذهنم میاد
و حالا به این فکر می کنم که شاید خیلی ها از ما عاشق میشیم چون باید کسی باشه که به یادش آهنگ گوش بدیم ، شعر بخونیم ، وبلاگ بنویسیم ، به خواب بریم ، بیدار بشیم و در کل زندگی کنیم !

+ عشق شاید یکی از قشنگ ترین بهانه های زندگی هر شخص باشه ، اما تنها دلیل و بهانه نیست.

دوستی و چای !


دوستی با بعضی آدم ها مثل نوشيدن چای کيسه اي ست. هول هولکی و دم دستی. اين دوستی ها برای رفع تکليف خوبند. اما خستگی ات را رفع نمیکنند. اين چای خوردنها دل آدم را باز نمیکند. خاطره نمیشود. فقط از سر اجبار میخوريشان که چای خورده باشی به بعدش هم فکر نمیکنی.

دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است. پر از رنگ و بو. اين دوستیها جان میدهد برای مهمان بازی برای تعريف کردن لطيفه های خنده دار. برای فرستادن اس ام اس های صد تا يک غاز. برای خاطره های دمِ دستی. اولش هم حس خوبی به تو میدهند. اين چای زود دم خارجی را میريزی در فنجان بزرگ. مینشينی با شکلات فندقی میخوری و فکر میکنی خوشحالترين آدم روی زمينی. فقط نمیدانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از يکی دو ساعت میشود رنگ قير. يک مايع سياه و بد بو که چنان به ديواره فنجان رنگ میدهد که انگار در آن مرکب چين ريخته بودی نه چای.

دوستی با بعضی آدمها مثل نوشيدن چای سرگل لاهيجان است. بايد نرم دم بکشد. بايد انتظارش را بکشی. بايد برای عطر و رنگش منتظر بمانی. بايد صبر کنی. آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی. بايد آن را بريزی در يک استکان کوچک کمر باريک. خوب نگاهش کنی. عطر ملايمش را احساس کنی و آهسته، جرعه جرعه بنوشی اش و زندگی کنی.


+ فکر می کنید شما برای دوستانتون مثل کدوم یکی هستید؟!

+ احساساتمان را مومیایی کرده ، در تابوتی مدفون کنیم ، که این زمانه را با احساس کاری نیست!

+ احتمالاً چند روزی ناپیدا میشم!

دریا باش !!


روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که بهش یه درس به یاد موندنی بده
راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه.
شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت.

استاد پرسید : " مزه اش چطور بود ؟ "

شاگرد پاسخ داد :  " بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش "

پیر هندو از شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه.

رفتند تا رسیدن کنار دریاچه.
استاد از او خواست تا نمکها رو داخل دریاچه بریزه، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه.
شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید.
استاد اینبار هم از او مزه آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد : " کاملا معمولی بود. "

پیر هندو گفت :

رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه ، میتونه بار اون همه رنج و اندوه رو به راحتی تحمل کنه ، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب.




+ پست انرژی بخش می دهیم!

هیاهوی رنگها



گفتند عینک سیاهت را بردار

دنیا پر از زیباییست!

عینک را برداشتم

وحشت کردم از هیاهوی رنگها

عینکم را بدهید

میخواهم به دنیای یکرنگم پناه برم




+ آدم ها فراموش نمی کنند! فقط دیگر ساکت می شوند ... همین !

+ یک زمانی دلم دریا بود ولی حالا ...!

یادم بمونه .......

من خیلی اوقات توی حرف زدن با طرف مقابلم دچار وسواس میشم ، یعنی می ترسم نکنه حرفی بزنم که طرف بد برداشت بکنه و سوء تفاهم بشه ...
اصولاً آدم کم حرفی هستم ولی همیشه پیش اومده وقتی حرفی خارج از ضرورت زدم پشیمون شدم و خودم رو شماتت کردم !
یا اینکه چون اهل شوخی کردن نیستم یه بار هم که پیش بیاد با کسی شوخی کنم طرف باور نمیکنه شوخی بود و ....!
همه ی اینها رو میدونم اما دیشب واقعا شوکه شدم وقتی بهترین دوستم از شوخی من ناراحت شد ، اونم کی ؟ همونی که چند دقیقه پیشش بهش گفته بودم تو خیلی مثبت اندیش هستی و اصلا به جنبه های دیگه قضیه نگاه نمیکنی !
از یه طرف هم واقعا ناراحت شدم که با وجود اینکه فکر می کنیم انقدر صمیمی هستیم واقعاً از ته دل به هم اطمینان نداریم !
یه جورهایی شدیداً بهم برخورده ، میدونم اونم احساس متقابلی داره و دلخوره ..... گرچه حالا بارها بخواد بهم بگه دلخور نشده و نیست و نخواهد بود ولی کاملاً مشخص بود !

چیزهایی که باید یادم بمونه :

* به غیر از جمع خانواده ام خنده و شوخی و پرحرفی ممنوع !

* هیچکس از کم حرفی ضرری ندیده ، اما از پرحرفی چرا ! زبان توی سرنوشت انسان خیلی میتونه دخیل باشه ، یه کتاب به همین عنوان توی کتابخونه مون داریم.

اینا رو خیلی به خودم تذکر میدم ولی هرچند وقت یکبار یادم میره .

+ این پست رو با یه حال خیلی بدی دیشب نوشتم ولی بلاگفا بازی در آورد و همه اش پرید ، دیگه حوصله نداشتم دوباره بنویسم ، الان از میزان شوکم کم شده ، سَرَم هم دیگه درد نمیکنه ، ولی همچنان غمگینم!


+ آهنگ وبلاگم رو خیـــــلی دوست دارم ، از آلبوم رگ خواب به بعد شدم طرفدار محسن یگانه ! صداش و متن ترانه هاش عالیه

+ بعدا نوشت: کاش این یه بار رو واقعاً منفی بافی کرده بودم دارم دیوونه میشم از حرفی که شنیدم اونم از زبون بهترین دوستم    چقدر عصبیم و چقدر بهم برخورده خدا میدونه ....

خوشبختی هایم ...!



خوشــبختی هایم را

با عجله در ســرنوشــتم نوشته بودند

بد خط بود ،

روزگــار آنها را نتوانست بخواند … !





+ از آنچه رنج می بریم ، زندگی نیست ، زندگانند !
+از دیشب بدون دلیل خاصی دلم گرفته ! شاید هم به دلایل زیاد ولی حوصله ی فکر کردن و پر و بال دادن بهشون رو ندارم !

+ از خودم کمی تا قسمتی دلگیرم !

مبارکـــــــ




ولادت حضرت معصومه (س) مبــــارکــــ


دخترااااا روزتون مبارکــــــــ

بگذار سخت باشم و سرد !





مـهـربـانـی تـا کـــــــی ؟
بـگـذار سـخـت باشم و سـرد !!
بـاران کـه بـاریــد ، چـتـر بـگـیـرم و چـکـمـه!
خـورشـیـد کـه تـابـیـد ، پـنـجـره ببـندم و تـاریـک !
اشـک کـه آمـد ، دسـتـمـالـی بـردارم و خـشـک !
او کـه رفـت
نیشخندی بزنم وسوت




+ این روزها برای تنها شدن ، صادق باشی ، بس است !

+ امروز سَر ِ یه جریانی خواهرم بهم گفت لیلی تو که کینه ای نبودی ! گفتم میخوام باشم !
واقعا تصمیم گرفتم با هرکی مثل خودش رفتار کنم ، بدی دیدم بدی کنم ، خوبی دیدم خوبی ...! حس میکنم دیگه گنجایش ندارم خودم رو بزنم به اون راه و هر اتفاقی افتاد باز به روی دیگران لبخند بزنم و ماسکی از بی تفاوتی و خونسردی به چهره بزنم ! اگه فقط سکوت کنی و لبخند بزنی و هیچ برخوردی نکنی از کجا بفهمند از کارشون ناراحت هستی ؟!

مثل کَندن چسب !!



بعضیا رو باید یهو از زندگیت حذف كنى

اگه به مرور باشه زجرت میده

مثل كَندن چسب كه اگه یه دفعه اى بكَنیش

راحت تر خلاص میشى...!


+ این متن ِ از اون حقیقت های تلخه !

+ تونل ها می گویند راه هست ، حتی در دلِ سنگ !

+ ای داد بیداد از روزی که در اینترنت هم پست و مقام ها بر اساس دوستی و پارتی بازی باشد!!

+ یکی از بهترین سرگرمی های من خوندن رمان هست ، از نوع عاشقانه و ایرانیش ! از خیلی سال پیش رمان میخونم ، یه دوستم که خودش یه جوری من رو رمان خوان کرده بود و یه کتابفروشی معرفی کرده بود که کتاب امانت میداد ، به شوخی همیشه بهم می گفت تو هنوز رمان می خونی ؟ دیگه خودت می تونی نویسنده بشی ها    از شوخی گذشته این روزها بدم نمیاد می تونستم یه رمان بنویسم ( هر کاری رو امتحان کردم این رمان نوشتم رو نکرده بودم:دی)

حالا این ها رو گفتم به عنوان مقدمه که بگم از این به بعد هر رمانی خوندم میخوام اینجا خلاصه اش رو + نظر خودم رو و اگه کتاب رو به صورت الکترونیکی خونده بودم لینک دانلودش رو بگذارم

خداجون بی خیال !

این روزها خدا اصرار عجیبی داره که مشکلات بزرگ و کوچیک زندگی دیگران و البته خودم رو جلوی چشمم بیاره ! فکر کنم میخواد بگه ببین مشکلات اساسی رو ، بعد نشین برای چیزهای الکی غمبَرَک بزن و زانوی غم بغل بگیر !
ولی خداجون بزار سر همین چیزهای پیش پا افتاده حرصمون رو بخوریم تا بی خیال بقیه چیزها بشیم دیگه !

+ طی جریاناتی امروز به این نتیجه رسیدم که مردم حق دارند میگن : مملکته داریم؟! "

+ ان شاء اله پائیزی که نکوست از مِهرِش پیدا نباشه !

+ از این پس با اسم " لیلی " می نویسم ! سه تا دلیل داره ، دو تای اول رو نمی تونم بگم   سومی هم اینکه خب به اسم وبلاگم بیشتر میاد دیگه !

پائیز زیباست


باز پاییز است

اندکی از مهر پیداست

حتی در این دوران بی مهری باز هم پاییز زیباست ...


+ پاییز هم اومد ، فردا اولین روز سال تحصیلی جدید برای دانش آموزان و دانشجوهاست، بعضی ها خوشحالند ، بعضی ها غمگین ، بعضی ها هم بی تفاوت !

من با اینکه قرار نیست نه مدرسه برم ، نه دانشگاه از چند روز پیش یه حس دلتنگی خاصی دارم ، مثل تموم شدن عید ! اینکه انقدر زود شب میشه یه حس غم انگیزی بهم میده با اینکه جزء اون دسته آدمهام که شب ها احساس آرامش بیشتری میکنم !

 بدم نمیاد من هم دانش آموز یا دانشجو بودم ! دانش آموزی دغدغه ها و شیرینی های خاص خودش رو داره ، لوازم تحریر خواهرزاده هام رو می بینم دلم میخواد :دی با اینکه زمان خودم همیشه بهترین وسایل رو داشتم ! ولی باز از دیدن این لوازم فانتزی و جدید لذت می برم.

این شکلک دختره میدونم بچگانه است ولی انقدر خوشم میااااد از این سری شکلک ها هر وقت حوصله داشتم میخوام بشینم نقاشیشون کنم

+ این دلتنگی ها موقته ! چون پائیز امسال یه اتفاق خیلی خوب قرار بیفته

+مثل درخت باشید که در تهاجم پاییز هرچه بدهد ،روح زندگی را برای خویش نگه می دارد