توی
این لحظه که دارم می نویسم چقدر از خودم گله دارم و چقدر شرمنده ی خدا هستم
! این حالم برمیگرده به حسی که از دیدن برنامه ماه عسل بهم دست داده ، این
اواخر این حال رو زیاد تجربه کردم و زیاد از این تلنگرها خوردم !! من کجای
دنیا ایستادم؟ من و جوون هایی امثال من که دارن خودشون رو توی گرداب غم و
افسردگی و ناامیدی غرق می کنند که چی؟!! هیچی یه جایی یه نفری دلشون رو
شکست ، به احساسشون توهین کرد و...
خیلی از مردم در چه حالی
هستند ما در چه حالی؟!! امروز توی برنامه ماه عسل پدر و مادری رو آورده
بودند که بچه اشون فکر کنم 12-11 ساله سه سال پیش موقع دوچرخه سواری از چرخ
می افته سرش می خوره به ماشین و میره توی کما !! ازش قطع امید می کنند و
... اما این پدر و مادر یکی از اتاقهاشون رو می کنند مثل اتاق بیمارستان و
بچه شون رو از سه سال پیش پرستاری می کنند. سام رو که نشون میداد قادر به
تکون خوردن نبود ، فقط چشمهاش رو باز می تونه بکنه و نگاه کنه ، حرف هم نمی
تونست بزنه ... اما امید و ایمان این پدر و مادر من رو دیوونه کرد !! که
فقط از معجزه حرف میزدند و سام رو قهرمان زندگیشون می دونستند. گاهی زبان
از بیان بعضی چیزها باز می مونه ، چقدر عشق ، چقدر ایمان .....
خدایا.......
امشب واقعا حس کردم ایمان واقعی رو با جای
مهر روی پیشانی نمی سنجند!! امشب فهمیدن عاشق های واقعی اینها هستند ، لیلی و
مجنون و شیرین و فرهادها همه افسانه اند!
می
دونید من از چی ناراحتم که یه زمانی خودم هم با وجود یه سری از مشکلات کوه
صبر و تحمل و ایمان بودم و الان از این می سوزم که سر چیزی که نزد خدا
اصلا موجه نیست به اینجا رسیدم !! چقدر شرمنده ام ... و می دونم اگه توی
این دنیا نه توی اون دنیا تقاص این ضعفم رو میدم ...
تازه
می فهمم کل زندگیم یه امتحان بود!! قرار بود برسم
به جوونی به بیست و خرده ای سالگی عاشق بشم ، اونم به قول اون و به قول همه توی این عشق
احمقانه !!
شکست بخورم ،کم بیارم ، ناامید بشم ، شیطان بخنده ، خدا غصه بخوره و ازم ناامید بشه و من شکست بخورم توی امتحان خدا ...
ولی
من هم آدمم ، من هم نیاز به محبت کردن و محبت دیدن دارم !منی که از این
رابطه هیچ نمی خواستم ، نه دیدن ، نه شنیدن ، نه .... احساسم هوس که نبود ،
بود؟! که خدا بخواد مجازاتم بکنه؟؟!!
نمیدونــــــــــــــــــــــــــممممممم ، من خیلی وقته هیچی نمیدونم ، حتی حس میکنم خودم رو هم درست نمیشناسم ....در هر حال من باختم ...امتحان زندگی رو باختم... بعضی ها از ضعف به قدرت میرسن ، بعضی ها هم برعکس از قدرت به ضعف ...
حالا اینها رو میگم دوباره فردا میرم سرخونه ی اول و .....! یک جایی کلاف زندگیم از دستم در رفته که نمیدونم کجاست.
چقدر قرو قاطی نوشتم !! عینهو افکارم ...
تو
رو خدا امشب برای همه ی بیماران دعا کنید ، برای سام، قهرمان زندگی این پدر
ومادر هم دعای ویژه کنید ، خدایا نتیجه ی صبر و عشقشون رو بده .......