تنهایی نخواستیم !

امروز کسی از من پرسید چند سال داری

گفتم روزهای تکراری زندگیم را که خط بزنم

کودکی چند ساله ام !

+ آخه یکی نیست بگه دخترجان تو که طاقت تنهایی نداری ، چرا هی بار و بندیل می بندی دِ برو که رفتیم؟!

+ به سلامتی رفیق با معرفتی که وقتی چندتا sms زده و تو نمی تونستی جواب بدی بعد چند روز که بهش میگی به راحتی قبول می کنه و باهات قهر نمی کنه !

به سلامتی دوستی که انقدر زبله که وقتی آدرس هم عوض میکنی خیلی ریلکس بدون به روی خودش آوردن میاد وبلاگ جدیده نظر میگذاره ! (شاید هم اصلاً متوجه نشده آدرس عوض شده !) 

+ به سلامتیه کسی که نمیشناستت ، اما نوشته هات رو می خونه تا از درونت باخبر بشه و بفهمه که تنها نیستی ...

حال همه ی ما خوب است

سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!
بی‌پرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
از نو برايت می‌نويسم
حال همه‌ی ما خوب است

اما تو باور نکن!


" سید علی صالحی"



+ شاعر داشت به چهل سالگی می رسید ، نه من

+ الان انقدر عصبی هستم که حد نداره ، خیلی دلم میخواد برام حال یه نفر رو اساسی بگیرم و هرچی میخوام بهش بگم ولی افسوس که نمیشه ....

+ دارم به این فکر میکنم که خدا وقتی ما انقدر اشتباه و حماقت می کنیم ، چقدر حرص میخوره؟! خدا همه ی بنده هاش رو دوست داره ، فکر کن غصه ی این همه آدم که دوست داری رو بخوری !

نگران این نباش که ......

 تا به حال شده یه جمله بخونید ، بعد به خودتون بگید eeee این از اون جمله هاست که باید با آب طلا نوشت ! من دو سه هفته پیش بود که توی وبلاگ یکی از دوستام ، یکی از اون جمله ها رو خوندم ، از اون موقع هر روز تصمیم دارم این جمله رو به عنوان یادگاری توی وبلاگم بنویسم ولی هر دفعه یا فراموش کردم یا از یه موضوع دیگه نوشتم ، امروز گفتم دیگه تا یادم نرفته بنویسم که بعد آه و افسوس نمونه که چرا این پست رو ثبت نکردم

و اما اون جمله :

" هرگز نگران اینکه قلب مردی را شکسته ای نباش ، در بدترین حالت فقط کمی رگ به رگ شده است و یک روز بعد دوباره مثل ساعت کار می کند!" 


خدائیش هرکی این جمله رو نوشته آفرین داره و خوب مردها رو شناخته ! 

نظر شما چیه؟! به نظرتون مردها اصلا قلبشون نمیشکنه؟ یا نه میشکنه ولی به خاطر اون غرور مسخره شون صداش رو در نمیارند؟!

من که میگم اصلا قلبی ندارند تا بشکنه ااگه قلبی هم دارند فقط برای خودشون می تپه ، نه دیگری ...


رفتنی که شاید همین روزها بیاید!


شاید رفتم

از هر جایی که هستم

از هرجایی که قرار است باشم

از هر جایی که آدمکها خوشحالند که آنجا پیدایم میکنند

خدا حافظ

همین حالا

برای رفتنی که شاید همین روزها بیاید


+ این روزها دلم تنهایی میخواد ، تنهایی مطلق ِ مطلق ...!


واحد دلتنگی !

خدا هم كه باشی بندگانی هستند كه از تو ناراضی اند !!!

به دنبال رضایت چه كسی می گردی ،

 وقتی این روزها ، انسان ها از دست خوشان نیز عصبانی اند



+ زندگی پر از گره هایی است که تو آن را نبسته ای ، اما باید تمام آنها را به تنهایی باز کنی ، تنهای تنها ...

+ کاش دلتنگی هم واحد اندازه گیری داشت تا می تونستم بگم چقدر دلم گرفته !

+ هیچ کدوم از نوشته ها از خودم نیستند !! ولی چیزهایی رو انتخاب میکنم که حرف دلم و احساسم باشه!

توهم !

فهمیده‌ام که اینترنت انسان‌ها را متوهم می‌کند وبلاگ‌، توهم نویسندگی ایجاد می‌کند ؛ لایک‌ها، توهم محبوبیت ، مسنجرها، توهم دوستی، توهم تنها نبودن…



+ تا به حال دچار این توهم ها شدید؟! خودم که شدم  !!

+ من از نهایت درد به بی حسی رسیده ام !!

+ تا به حال شده یه کاری رو شروع کنید ، بعد  توش بمونید؟ شده حکایت من ! یه کتاب 450 صفحه ای برداشتم برای تایپ ، توی دو ماه نصفش رو تایپ کردم ، اون موقع که گرفتمش حسش بود ، الان حسش نیست ، ولی عمرا از کسی کمک بخوام !

+ سرگرمی جدید این روزهام شده دستبندبافی با نخ های رنگارنگ کوبلن ! وقتی می بافم و به طرحی در میاد مثل بچه ها ذوق میکنم ، یه کمی تعدادشون بیشتر شد عکساش رو میگذارم.

این بی معرفتیه؟!

سالها برای برابری حقوق زن و مرد تلاش کردیم...
و توانستیم حق مش کردن مو
سوراخ کردن گوش و برداشتن ابرو را به آقایان تقدیم کنیم...!!!



+ وقتی گریه میکنی همه میگن ولش کن بزار راحت باشه وقتی میخندی همه میان میگن چی شده ؟ بگو ما هم بخندیم‬...

+ عادت این قبیله است به دور آتشی که می سوزی می رقصند !!

+ از این به بعد تو پ.ن ها جملات زیبا رو هم علاوه بر حرفهای خودمونی دلم می نویسم!

+ امروز بی دلیل آشفته ام ، خیلی اوقات این طور میشم و هیچ دلیلی هم براش پیدا نمیکنم ولی واقعا توی همچین روزهایی حوصله ی خودم رو هم ندارم !
امروز یه اتفاق خوب هم برام افتاد

ادامه مطلب رو بخونید

ادامه نوشته

تنهایی ...

من تنهایم اما ...

تنهاییم را از تنهایی با تو بودن ، بیشتر دوست دارم !



+ تازه دارم می فهمم تنهایی بهتر از با هم بودن اجباری ِ ! با هم بودنی که هر دو طرف از چشم هم می افتند ! کاش زودتر می فهمیدم ، قبل به باد رفتن خاطره ها و فهمیدن خیلی چیزها ...

+ چه آسان می شود از یادها رفت ...!

+ صبر یک فریب بزرگ است ، هرچه صبر کردم غوره ها حلوا نشدند !

تجسم یک رویا

شما چقدر آدم رویا پردازی هستید؟! شده توی زندگی رویاهای خاصی داشته باشید؟! چقدر به رویاهاتون رسیدید؟
من اصولاً آدم رویا پردازی نیستم ، ایده آل هام و نگاهم به زندگی اصلا چیزهای بزرگ و غیرقابل دسترسی نیست!

دیروز بود که یکی از رویاهام رو هیچ وقت بهش نرسیدم و نخواهم رسید در قالب یه وبلاگ دیدم ! خیلی ها هستند استعداد نوشتن متن ها و شعرهای زیبا دارند ، نمونه اش نجوای عزیزم که بارها بهش گفتم خوش به حالت ، کاش من هم این استعداد رو داشتم ، این آدمها مواقع دلتنگی ، شادی ، غم ، عشق احساساتشون رو در قالب شعر بیان می کنند و من مطمئنم لذت وصف ناشدنی می برند!
تا به حال فکر کردید چقدر جالب میشه آدم بتونه افکارش رو در قالب نقاشی روی کاغذ بیاره؟!! دیروز توی یه وبلاگ همچین چیزی دیدم، چقدر قشنگ و رویایی که دستانت این قدرت رو داشته باشه که افکارت رو در قالب شکل روی کاغذ بیاره !
تا قبل از این فکر میکردم نقاشیم خوبه ! ولی الان باید اعتراف کنم چیزی از نقاشی نمیدونم ! من همیشه از روی مدل نقاشی کشیدم و اصلا نقاشی ذهنی بلد نیستم ! فکر میکنم استعداد ذاتی میخواد نه کلاس و آموزش و این حرفها ...
به این موضوع فکر میکنم دلم یه جوری میشه ، توی این زمینه نمیتونم خودم رو شماتت کنم که چرا دنبال نقاشی نرفتم و استعدادم رو هدر دادم و این حرفها ، چون مطمئنم هرچقدر ادامه میدادم توی این نوع نقاشی ذهنی مهارت پیدا نمی کردم ...
گرچه الان چون خیلی وقته نقاشی نمیکنم و دچار بی حوصلگی شدید هم هستم اون ولی هنوز که هنوز از تصور یه میز پر از وسایل نقاشی و اینکه پشتش بشینی و هی بکشی دلم غرق خوشی میشه !

بعدا نوشت: این پست رو پریروز نوشته بودم اما اون روز حالم زیاد خوب نبود نمیدونم چرا حتی حوصله ی ارسال پست نوشته شده رو هم نداشتم !! گذاشتم هر وقت حوصله داشتم ارسال کنم ، اما امروز متوجه شدم اون نقاشی ها کار اون شخص نیست !! البته فرقی به حال من نمیکنه اون ها رو X کشیده باشه یا y ، یه نفر ایرانی کشیده باشه یا خارجی ولی بدجور توی ذوقم خورده ! اینکه بیای کار یکی دیگه رو به اسم خودت بگذاری و جلب توجه کنی و ..... !
بعضی چیزها آدم رو بیزار میکنه از دنیای پر دروغ و نیرنگ !

مرحم و زخم !!

یادمون باشه

اگه نمی تونیم مرحم درد کسی باشیم

لااقل

یه زخم تازه براش نباشیم!



پ.ن1: این روزها هرچی میگذره بیشتر به این نتیجه میرسم که تعداد رکعات نماز خوندن ، زیارت رفتن ، مسجد رفتن ، قرآن خوندن ، با حجاب بودن ملاک واقعی ایمان نیست ، لااقل توی این دوره زمونه !!
نه اینکه نباشه ولی اگه تموم اینها رو داشته باشی ولی دلت سیاه و سنگ باشه ، بخیل تنگ نظر باشی ، زبونت نیش مار باشه ، همه ی اون ایمان دود میشه میره هوا !!


پ.ن2:  دنیای نت آگاه باشد اینجانب برخلاف چیزی که توی دو پست قبل تر گفتم قصد ترک وبلاگ نویسی رو ندارم !! لااقل تا اطلاع ثانوی ...
ولی ممکنه آدرس عوض کنم !

تکمیل !!


هر دم از این باغ بری می رسد !!




کلکسیون آشفتگی های من

فقط یه قلم جنس کم داشت

که اونم جور شد !!

"عـــــذاب وجــــدان "




پ.ن : چراااااا؟؟!!!!

نه رفتن مهم بود و نه ماندن



آدمها به همان خونسردی که آمده اند

 چمدانشان را می بندند و ناپدید می شوند

 یکی در مه، یکی در غبار، یکی در باران

یکی در باد، و بی رحم ترینشان در برف

آنچه بر جای می ماند، ردپایی است

 و خاطره ای که هر از گاهی

 پس می زند مثل نسیم پرده های اتاقت را . . .



این چند روز اخیر دلتنگ بودم و بی حوصله . هوس وبلاگ خوندن زده بود به سرم ، به خیلی از وبلاگها سر زدم ، جالبه از هر 10 وبلاگ 9 تاش عاشقانه بود ، اون هم پر از غم عشق و دلشکستگی !!
بین این 10 تا فکر کنم 4-3 تا هم بود که نویسنده هاش دیگه نمی خواستند بنویسند ، حالا هرکی به دلایل خاص خودش ! تا قبل از این فکر می کردم این آشفتگی ها ،  این تصمیم ها ، این رفتن ها فقط مختص من هست !! اما دیدم نه هستند کسانی که مثل من هستند.خیلی ها هستند که هیچ چیز راضیشون نمیکنه ، حس می کنند یه خلائی توی زندگیشون هست، میان این خلاء رو با نوشتن پر کنند اما پر نمیشه ، میان با نوشتن دلتنگی هاشون سبک بشن ولی چه فایده بر غم دیگران اضافه می کنند؟! میان دوست های خوب پیدا کنند ، جیک و پوکشون رو به هم بگن ، اما بر اثر یه اشتباهشون دوستشون تبدیل میشه به یکی مثل بقیه ، به یه رهگذر ... شاید خیلی ها کسی اذیتشون میکنه که میرن ، یا شاید می ترسند که خودشون کسی رو ناراحت و اذیت کنند ، شاید تمام این دلیل ها ، شاید هیچ کدوم ، اما :

کدام پل
در کجای جهان
شکسته است
که هیچ کس به خانه اش نمی رسد.


گروس عبدالملکیان راست میگه، یه جایی ، یه پلی شکسته! شاید اون پُل ، پُل ِ ارتباطمون با خداست ...


می خواستم بمانم
رفتم
می خواستم بروم
ماندم
نه رفتن مهم بود و نه ماندن
مهم من بودم
که نبودم ....

اونها کجان و ما کجا؟؟!!


توی این لحظه که دارم می نویسم چقدر از خودم گله دارم و چقدر شرمنده ی خدا هستم ! این حالم برمیگرده به حسی که از دیدن برنامه ماه عسل بهم دست داده ، این اواخر این حال رو زیاد تجربه کردم و زیاد از این تلنگرها خوردم !! من کجای دنیا ایستادم؟ من و جوون هایی امثال من که دارن خودشون رو توی گرداب غم و افسردگی و ناامیدی غرق می کنند که چی؟!! هیچی یه جایی یه نفری دلشون رو شکست ، به احساسشون توهین کرد و...

خیلی از مردم در چه حالی هستند ما در چه حالی؟!! امروز توی برنامه ماه عسل پدر و مادری رو آورده بودند که بچه اشون فکر کنم 12-11 ساله سه سال پیش موقع دوچرخه سواری از چرخ می افته سرش می خوره به ماشین و میره توی کما !! ازش قطع امید می کنند و ... اما این پدر و مادر یکی از اتاقهاشون رو می کنند مثل اتاق بیمارستان و بچه شون رو از سه سال پیش پرستاری می کنند. سام رو که نشون میداد قادر به تکون خوردن نبود ، فقط چشمهاش رو باز می تونه بکنه و نگاه کنه ، حرف هم نمی تونست بزنه ... اما امید و ایمان این پدر و مادر من رو دیوونه کرد !! که فقط از معجزه حرف میزدند و سام رو قهرمان زندگیشون می دونستند. گاهی زبان از بیان بعضی چیزها باز می مونه ، چقدر عشق ، چقدر ایمان ..... خدایا....... 

امشب واقعا حس کردم ایمان واقعی رو با جای مهر روی پیشانی نمی سنجند!! امشب فهمیدن عاشق های واقعی اینها هستند ، لیلی و مجنون و شیرین و فرهادها همه افسانه اند!


می دونید من از چی ناراحتم که یه زمانی خودم هم با وجود یه سری از مشکلات کوه صبر و تحمل و ایمان بودم و الان از این می سوزم که سر چیزی که نزد خدا اصلا موجه نیست به اینجا رسیدم !! چقدر شرمنده ام ... و می دونم اگه توی این دنیا نه توی اون دنیا تقاص این ضعفم رو میدم ...

تازه می فهمم کل زندگیم یه امتحان بود!! قرار بود  برسم به جوونی به بیست و خرده ای سالگی عاشق بشم ، اونم به قول اون و به قول همه توی این عشق احمقانه !!

شکست بخورم ،کم بیارم ، ناامید بشم ، شیطان بخنده ، خدا غصه بخوره و ازم ناامید بشه و من شکست بخورم توی امتحان خدا ...

ولی من هم آدمم ، من هم نیاز به محبت کردن و محبت دیدن دارم !منی که از این رابطه هیچ نمی خواستم ، نه دیدن ، نه شنیدن ، نه .... احساسم هوس که نبود ، بود؟! که خدا بخواد مجازاتم بکنه؟؟!!

نمیدونــــــــــــــــــــــــــممممممم ، من خیلی وقته هیچی نمیدونم ، حتی حس میکنم خودم رو هم درست نمیشناسم ....در هر حال من باختم ...امتحان زندگی رو باختم... بعضی ها از ضعف به قدرت میرسن ، بعضی ها هم برعکس از قدرت به ضعف ...

حالا اینها رو میگم دوباره فردا میرم سرخونه ی اول و .....! یک جایی کلاف زندگیم از دستم در رفته که نمیدونم کجاست.

چقدر قرو قاطی نوشتم !! عینهو افکارم ...

تو رو خدا امشب برای همه ی بیماران دعا کنید ، برای سام، قهرمان زندگی این پدر ومادر هم دعای ویژه کنید ، خدایا نتیجه ی صبر و عشقشون رو بده .......

قاتل !

 وقتی یه نفر میزنه یه نفر رو میکشه و حق نفس کشیدن و زندگی رو ازش می گیره اسمش میشه "قاتل" و مجازاتش هم قصاص هست

 اما چرا وقتی یه نفر روح کسی رو می کشه ، حق شاد زیستن رو ازش می گیره "قاتل " نمی شه و کسی قصاصش نمی کنه؟!!

اگه قرار بود افرادی رو که روح دیگری رو هم می کشند قاتل محسوب کنیم دنیا چقدر قاتل داشت؟!!


پ.ن: مقتول بودن هم عالمی داره ها !