یه جرقه ، یه خاطره

عارفان با عشق عالم می شوند

عشق با دانش متمم می شود

هر که عاشق شد معلم می شود

عارفان با عشق عالم می شوند

بهترین مردم معلم می شوند


1

 امروز می خواستم یه آپ دیگه بکنم ولی یکهو یاد مطلبی افتادم ..
 امروز روز معلم هست ، یکهو خاطره ی دو سال پیش برام زنده شد که با یه تبریک غافلگیر و خوشحالت کرده بودم
 یادم افتاد که تو معلم هستی و بهترین درس ها رو آموزش میدی ، یادم افتاد که الان می تونستم باز هم    خوشحال و غافلگیرت کنم ، هنوز هم می تونم ولی ....

 معلم درس های آسمانی و مهربانی ها روزت مبارک

 ولی یادت باشه تو که بهترین درس ها رو داری میدی
 یه درس رو به دانش آموختگانت خوب یاد بده
 یادشون بده که از غرور و تکبر دور باشند چون بدترین صفات هست و خدا هم در قرآن به این موضوع اشاره کرده ....
 و  یاد بده هیچ وقت دلی رو نشکنند ....


 2

 اما جرقه ای که باعث یادآوری این خاطره شد توی وبلاگ نسترن بود که یه نفر بهش تبریک گفته بود و من شوکه شدم که حتی نمیدونم یکی از بهترین دوستانم معلم هست ! کلی شرمنده شدم ، واقعاً من چطور دوستی هستم ؟!!
نسترن عزیزم روزت مبارک


پ.ن : نمیدونم چرا هنوز ضمیر " تو" مخاطب نوشته هایم است !

دلِ من ...!



اين دل من،سفره ي رنگين غذايت نيست

كه هر از گاهي

ناني بخوري

آبي بنوشي

و شكم سير كني و بِروي


اين دل من،زمين خاكي بازي نيست

كه قدم بگذاري

گرد و خاكي بكني و بروي...

اين دل من،خورشيد كه نيست

كه تماشاي طلوعم باشي

و غروبم را

از يادت ،ببري...


اين دل من ،درخت ميوه ي نارس نيست

كه ببيني

ميوه ي دلخواهت را

و بچيني و بگذاري گوشه ي چشمانت

تا بگندد و

بگذاري پشت درهاي نگاهت...



اين دل من دريايي ست آرام

قايقي مي خواهد

از جنس بلور

تا بيابد

چشماني را كه به طلوع فردا مي انديشد...
پ.ن : گاهی نیاز نیست حتما شاعر باشی تا بتونی احساست رو  منتقل کنی ، گاهی یه شعر میخونی که دقیقا مطابق احساس توئه و خودت سرودی ... درست مثل همین شعر ... نمیدونم شاعرش کیه ولی عجیب به دلم نشست ، عین ِ عین ِ حرف دل ِ منه !! البته با یه تفاوت ، من دیگه نه الان ، نه هیچ وقت  دنبال قایقی از جنس بلور و چشمانی که به طلوع فردا فکر کنه نیستم !

روحیه دهی !!

وقتی از اینکه آنچه را می خواستی به دست نیاوردی افسرده ای


فقط محکم بنشین و شاد باش ..


خداوند در فکر دادن چیز  بهتری به تو می باشد ...


پ.ن: دیدم دوستانم در تلاش برای روحیه دهی به من هستند گفتم خودم هم بیکار ننشینم

این پست صرفاً جهت تغییر روحیه خودم و خوانندگان وبلاگم می باشد

یه عالمه حس منفی


  الان که دارم اینا رو می نویسم از خودم بدم میاد ، تمام اون حس خوبی رو که دوباره نسبت به خودم به دست آورده بودم دود شد رفت هوا ، دلم میخواد سَرِ خودم فریاد بکشم ، فحش بدم ، تنبیه کنم خودمو ، ولی نمیدونم چطوری؟!
حتی از اینکه دیگه نمیخواستم غمگین بنویسم تا کسی برام دل بسوزونه و الان دارم این کار رو میکنم ، از خودم عصبانیم ...! ولی باید بنویسم
از اینکه حتی نمی تونم بین حس تنفر و دوست داشتن یکی رو انتخاب کنم عصبیم ، امشب تمام حس های بد و منفی و نفرت انگیز دنیا توی وجودم جمع شده که نابودم کنه ...

پ.ن 1: کَسی راهی سراغ نداره که آدم بتونه خودش رو تنبیه بکنه؟!
پ.ن 2 : حتما می پرسید این عکس چه ربطی به این پست داشت؟نمیدونم چرا غم این پرنده من رو یاد خودم انداخت ...
پ.ن 3 : اگه قرار باشه پست های بعدی هم غم و غصه باشه این وبلاگ هیچ وقت آپ نمیشه ...